مقدمه ای بر سفر قهرمانی زن

از دیرباز زنان چنین فکر می کردند که هر قدر به مردان شبیه تر باشند و خود را با معیارهای مردانه بسنجند به موفقیت نزدیک تر می شوند . آن ها جز الگوبرداری مردانه ، هیچ ذهنیتی از مسیر موفقیت و خوشبختی خود نداشتند .

 این موضوع وقتی وخیم تر شد که جامعه مردمحور نیز برای سفر قهرمانی زن جایگاهی در نظر نگرفت .

در نتیجه ارزش ها و معیار انها برای موفقیت مردانه پسند شد . انان هر چه قدر از مردان تحسین بیش تری دریافت می کردند خود را کامیاب تر می دیدند . از سویی دیگر هر چه قدر بیشتر ، هیجانات و ذات غریزی زنانه خود را پنهان می کردند ، بیش تر تحسین می شدند .

زنان یاد گرفتند که برای هویت داشتن در جامعه ، باید شبیه مردان شوند . آن ها آموختند که برای رشد و ترقی چگونه از زاویه دید آن ها به مسایل نگاه کنند  .

به مرور شعار تمامی زنان این شد :

<هر چه قدر تیز و منطقی تر، موفق تر >

.

زنان آموختند برای پذیرش در دنیای مردانه باید ، گرایشات و هم چنین نیروهای درون خود خاموش یا سرکوب کنند . آنان در ادامه این روند با مردان همدست شدند . تا جایی که بسیاری از زنان شبیه مردان شدند .

آنان نیروهای حمایت گری و پرورندگی خود را سرکوب کردند و این ویژگی ها را نقطه ی مقابل رشد خود در نظر گرفتند !  

چه قدر این جملات را از زنان قوی شنیده ایم که :

< من با مردان بهتر کار می کنم > ،

 ، <هیچ گاه زنان منفعل و احساساتی را درک نکردم >

 <خانم فلانی از صد تا مرد هم مردتره >

زنان این جملات را با افتخار به زبان می اورند زیرا داشتن این ویژگی ها در جامعه مرد سالار  به معنی قوی بودن و استقلال است . بسیاری از زنان ندای روح زنانه خود را خلافِ قوانین موجود در جامعه می دانند و برای تحسین و پذیرش در چنین جامعه ای بخشی از وجود خود را طرد می کنند .

در این مقاله قصد دارم به بررسی کلیِ سفر قهرمانی زن در کتاب ژرفای زن بودن بپردازم و برای درک بهتر تجربیات و داستان خودم را نیز به ان اضافه کنم .

دکتر خدیجه آرین می گوید :

سفر زنِ قهرمان از مرحله جدایی از بخش زنانه ، یعنی جدایی از ارزش های سنتی زن بودن مانند خانه داری ، مادری و وابسته بودن شروع می شود و پس از همانند سازی با بخش مردانه ، روبروشدن با دشواری های این سفر و کسب موفقیت بار دیگر نیازمند بازگشت به بخش زنانه خود است و بلاخره یکپارچه کردن را پشت سر گذاشته و به تمامیت وجود خود دست می یابد .

این سفر بی نقشه ان قدر پیچیده است که سخن گفتن درباره ی ان را سخت می کند . به قول خانم لیلا طهماسبی :

برای نوشتن در وادی زنانگی سفرهای بسیار باید کرد.

.

خانم مورین مورداک در کتاب ژرفای زن بودن به چرخه دایره ای سفر زنان پرداخته است . در کم تر کتابی می توان سخن مفیدی از چرخه پیچیده سفر زنان پیدا کرد . نبودن نقشه و اطلاعات کافی از سفر زنان ، باعث شده است زنان راه مردان را برای کسب موفقیت در پیش گیرند .

او در تجربیات شخصی خود و رواندرمانی با زنان متوجه درد و رنج و نارضایتی آنها از سفر قهرمانانه شد ، سفری که متفاوت و پیچیده تر از سفرِ مردان قهرمان است .

سفر قهرمانی زنان قدمتی طولانی دارد که با  انقلاب صنعتی و روی کار آمدن ارزش های مردانه رنگ و بوی تازه ای به خود گرفت و زنان را از روح غریزی خود دور کرد .

در کتاب آمده است :

سفر زنان برای شناخت ژرفای خویشتن ، سفری بسیار کهن و حتی اسطوره ای است . زنان از دیرباز به گرد آتش جمع می شدند و احساسات و دانش خود را از زندگی با یکدیگر به اشتراک می گذاشتند . اما از زمانی به بعد (به ویژه پس از انقلاب صنعتی ) به زنان این گونه القا شد که دست از این کارهای زنانه (با لحن تحقیر آمیزی که بیشتر ما به خوبی می شناسیم ) بردارند و فرصتهای جدید شغلی را در آغوش بگیرند .

مورین مورداک

 زنانِ چندیدن نسل باور کردند که پرورش فرزند در مقایسه با دستمزدِ کار بیرون از خانه ، بی ارزش است و جمع شدن زنان در کنار هم و سخن گفتن از عواطف و احساسات نسبت به زندگی کاری بیهوده و بی ثمر است . نتیجه آن شد که در این گسست رخ داده میان زنان و زن بودن ، بخشی از خرد و دانش زنانه که سینه به سینه از مادر ( یا جمع های مادرانه ) به دختران منتقل می شد ، از دست رفت .

 نسبت دادن الفاظ تحقیر آمیز (خاله زنک بازی ) به ارتباطات زنانه ، بخش عمده ای از زنان را واداشت تا آنچه را از سوی زنان نسل قبل می آمد به کلی منکر شوند وخود را روشنفکرتر و فرهیخته تر از همه زنان ماقبل خود بدانند .

در حالی که بخش عمده ای از دانشِ زنان نسبت به زندگی ، دانشی شهودی ، غریزی و دورنی است که در ارتباط زنان با یکدیگر عمق می یابد و درک می شود .

در واقع انگیزه کسب موفقیت در دنیای بیرون ، زنان را وادار کرده است با فشار کار بیش از حد ، خستگی ، فرسودگی و ابتلا به بیماری های ناشی از فشارهای روحی ، مواجه شوند .  در نتیجه هم اکنون نمی دانند چگونه باید از این مخمصه خارج شوند . انان وقتی به دنبال موفقیت رفتند ، فکر نمی کردند باید این قدر از جسم و روح خود مایه بگذارند .

 علت این همه درد و رنج این است که آن ها در زندگی خود الگویی را انتخاب کرده اند ، که وجود اصلی انها را انکار کرده است .

به خاطر می آورم هنگامی که در ابتدای این چرخه بودم چه طور مادرم را به خاطر نگاه سنتی به مسایل ، سرزنش می کردم . برای انکه مثل او نباشم همه مسایل را با خشم پنهان از دیدگاه علمی بررسی می کردم . در بسیاری از مواقع از این جنگ و شکاف خسته می شدم اما به ناچار برای پذیرش و تحسین در جامعه ، از او دور می شدم  .

می خواستم به او و همه ثابت کنم که با زنان سنتی و خانه دار فرق دارم . من هر روز نقاب روشنفکری و فرهیختگی بر صورتم می گذاشتم .

بزرگ ترین ترس آن روزهایم این بود که ، نمی خواستم زنی خانه دار و سنتی بشوم !

زیرا از دید جامعه و مردانی که به حمایتشان نیاز داشتم ، این ویژگی ها ضد ارزش بود . در آن روزها  تمام تصمیمات مادرم را نقد می کردم ؛

 از نحوه ی درست کردن غذا و شستن لباس ها تا فرزند پروری . از او بابت احساسی و منفعل بودنش ایراد می گرفتم . به او می گفتم :

-چرا به همه کمک می کند ؟

-چرا این قدر ساده و خام است و به همه اعتماد می کند ؟

 -چرا به خاطر ما در این زندگی مانده است؟

و چرا زن قوی تری نبود ؟

از ان جایی که خام بودم و به خرد او برای زیستن نیاز داشتم باز با او مشورت می کردم .

چه رابطه ی پیچیده ای !

من هم به تایید او نیاز داشتم و همراهی اش را می خواستم هم با او سر جنگ داشتم !  بی دلیل نیست که در داستان ها ، مادرِ قهرمانِ داستان هیچ گاه حضور ندارد . چرا که رابطه ی مادر و دختر رابطه ی بسیار مبهم و پیچیده ای است .

با رشدِ بیرونی من در جامعه  ، شکاف بینمان عمیق تر می شد . سرزنش ها ادامه داشتند . من هر قدر موفق تر می شدم ، از او دور تر می شدم . من هیچ گاه نمی خواستم بی تجربگی و خامی خود را ببینم ، بنابراین کوچک ترین کار او باعث دیوانگی من می شد .

کار به جایی رسید که تمامی کارها و ویژگی هایش را زیر سوال می بردم ؛  نگاه احساسی او به مسایل ، خانه داری بیش از حد و شغل نداشتنش مرا عذاب می داد . ان زمان با خود عهد کردم که هیچ گاه مانند او زندگی نکنم !

 متاسفانه این حس را تنها نسبت به مادرم نداشتم  . رابطه ام با زنان و دخترانی که این چنین بودند نیز ، تعریفی نداشت . همان زنان و دخترانی که ؛

  با عشق و علاقه ، انواع ترشی ها و مرباها را درست می کردند .

انان که می گفتند :خانه داری برایمان حکم مدیتیشن را دارد .

زنانی که عاشق بچه هایشان بودند و زندگی شان در انها معنی می شد .

 با این نظام ارزشی تعجبی ندارد که فقط با گروه خاصی از دختران رفت و آمد می کردم . به دلیل معیارهای بیمارگونه ای که داشتم دایره ی دوستانم بسیار کم شده بود .

 از طرفی دیگر احساس بی ارزشی ام ، رویارویی با این مشکل را پیچیده تر می کرد  . از ان جایی که اعتماد به نفس کافی برای داشتن دوستان قوی تر از خودن نداشتم ، اطرافم را با آدم های ضعیف و زخم خورده پر کرده بودم ، تا همیشه من بهترین آن جمع باشم!

برای موفق شدن دور بسیاری از کارهای موردعلاقه ام ، خط کشیدم .

.

. فکر می کردم ارایشگاه رفتن ، رسیدگی به جسم ، تماشا کردن تلویزیون و فیلم دیدن ، خانه داری ، وقت گذرانی با زنان دیگر ، کاری بیهوده است . از آن جایی که خود را تافته ی جدا بافته می پنداشتم ، به زنان ضعیف تر از خودم برچسب می زدم و مغلوب زنان قوی تر از خودم می شدم  .

با خودم می گفتم آن ها واقعا  از زندگی چه می خواهند ؟ چگونه می توانند این چنین شاد و بی خیال باشند ؟ چه اعتماد به نفسی دارند ،  اصلا دلم نمی خواهد ذره ای مثل انها باشم .

بابت کوچک ترین استراحت یا اهمالکاری برای مدت ها خودم را سرزنش می کردم ، روزهای خود را با برنامه های مختلف پر می کردم تا احساس مفید بودن کنم و وای به روزی که هیچ کار مفیدی انجام نمی دادم . آن روز را با عذاب وجدانی طاقت فرسا سپری می کردم و برای جبران آن روز از خودم ساعتها کار می کشیدم .

به خاطر دارم برای مفید بودن تک تک لحظه های زندگی ام همیشه کتابی به دست داشتم ، فرقی نمی کرد کجا باشم آن را باز می کردم و بیمارگونه می خواندم ، از ان جایی که ترس مرا به این کار وا می داشت ، هیچ چیز از ان کتاب ها  یادم نمی ماند و یا به هیچ یک از راه حل هایش عمل نمی کردم . گاهی اوقات هم ، لای کتاب ها را باز نمی کردم فقط آن ها را از جایی به جای دیگر می بردم تا فقط بگویم :

ای مردم …

 مرا ببینید من آدم موفقی هستم .

 از ان جایی که من فاقد انرژیِ سالم مردانه بودم ، به سختی می توانستم از پس انتظاراتِ غیرواقع بینانه ام برآیم .

برنامه ریزی ، تصمیم گیری ، نظم و تعهد برایم مانند زهر بود !

پارادوکس عجیبی به جانم افتاده بود ، هم می خواستم موفق و زبانزد باشم و هم تحمل سختی ها را نداشتم . بعدها با مطالعه کتاب های خودشناسی و جلسات روانکاوی متوجه شدم که هیچ گاه نخواستم ضعف و ناتوانی خود را ببینم ، همیشه می خواستم این را نشان دهم که از پس همه کارها بر می آیم زیرا هیچ ذهنیتی از کیستی خود نداشتم ، من حتی نمی دانستم کیستم و چه چیزی را دوست دارم زیرا از زمانی که به خاطر دارم از خود می پرسیدم :

چه چیزی برای من مناسبتر است ؟

 چه رشته ای بالاترین وجهه اجتماعی را دارد ؟

چه شغلی پول ساز است ؟

کدام کارها خوب و کدام کارها بد است ؟

می خواستم برای همه کس ، همه چیز باشم و چه باری از این سنگین تر ؟!

پریسا اسماعیلی

سال ها بود که روح غریزی ، اشتیاق ها و رویاهای عمیقم را در ناکجاآبادِ دنیای مردانه جا گذاشته بودم .

من از کودکی عاشق رقص ، آواز و ورزش بودم اما همیشه گمان می کردم ، کارهای مهم تری برای انجام دادن دارم . به خودم می گفتم وقت برای این کارها بسیار است ، الان تا انرژی داری باید موفقیت و دستاورد کسب کنی .

من با دور شدن از خودم ماسک دانایی برای صورتم انتخاب کرده بودم . و این چنین سفر نصفه نیمه خودم را برای پذیرش در دنیای مردانه آغاز کردم . دنیایی که آن را با دنیای منحصربه فرد خودم اشتباه گرفته بودم  .

اشتباه نکنید !!!

من برای رشد و جلو رفتن اشتیاق دارم ، من نیز می خواهم قوی و موفق باشم . داشتن رویا و دنبال کردن اهداف برای رشد هر انسانی اعم از مرد یا زن بودن ، لازم است ، اما انتخابِ مسیر منحصربه فردمان مهم تر است . من سال ها در حال طی کردن راهی بودم که نیازهای اصیلم را انکار می کرد .

 آن ترویت در کتاب خود به نام <کتاب روز : یادداشت های روزانه یک هنرمند> می نویسد :

اینکه زنانگی برای من خانه است ، به این معنا نیست که من می خواهم همیشه در خانه بمانم . اگر من هرگز از خانه بیرون نروم راکد می شوم . من بیش از آن انرژی ، کنجکاوی و نیرو دارم که این قدر محدود بمانم . در محدودیت ، کل حوزه های وجودم ناقص می ماند یا صدمه می بیند . اگر بخواهم نسبت به خودم مسیول باشم-که می خواهم-باید بتوانم آمال و آرزوهای خود را دنبال کنم .

پاسخ خانم مورداک ، در کتاب ژرفای زن بودن نیز خواندنی است . او در جواب اینکه بعضی از زنان می گویند شما می خواهید ما را به انزوا بفرستید ! می گوید :

من پیروی از تمامِ قراین مردانه برای زندگی را ، به چالش می کشم . آنچه در کتابم نفی می شود ، قربانی کردن زنانگی در ازای موفقیتی موهوم در دنیایی است که مردان همه قواعد آن را از قبل معلوم کرده اند و زنان برای ورود به بازی مجبور به پذیرش این قواعد می شوند.

در واقع زنان باید در فرهنگ جامعه معاصر به جستجو بپردازند تا بتوانند طبیعت زنانه خود را به طور کامل بشناسند و در آغوش بکشند و بیاموزند چگونه به عنوان یک زن برای خود ارزش قایل شوند و فاصله عمیقی را که در درون خود به علت کمبود انرژی زنانه احساس می کنند شفا بخشند . این سفر درونی بسیار مهم است که زن را به یک انسان کاملا منسجم ، متعادل ، و کامل تبدیل می کند .

این سفر سفری ست که به ندرت تایید و تصدیق دنیای بیرونی را دریافت می کند ؛ در واقع اغلب ، دنیای بیرون در آن مشکل ایجاد می کند .

از دیدگاه خانم مورداک و بسیاری از زنان همنسل او ، این سفر ، به صورت روندی برای کسب تایید از نظام های مردسالار توصیف شده است ، اما همگی ما به این شناخت رسیده ایم که نه تنها چنین تایید و تصدیقی در کار نیست بلکه بسیار مخرب نیز هست

سفر با جستجوی زن قهرمان برای کسب هویت اغاز می شود . این دعوت به هیچ سن مشخصی اختصاص ندارد ، بلکه موقعی رخ می دهد که خویشتن قدیمی دیگر مناسب آن دوره زندگی نباشد .

سفر قهرمانی زن در اثر جدایی از زنانگی آغاز می شود و با ادغام مردانگی و زنانگی پایان می یابد . زن در آغاز سفر احساس می کند هیچ حسی از وجود خود ندارد که بتواند شخصا مالک آن باشد .

. اکثر زنان در ابتدای سفر یاد می گیرند که چگونه با مردان همذات پنداری کنند و برای این کار مجبور می شوند وجه زنانه خود را طرد کنند . انان همواره در پی کسب تایید و تحسین پدر و ارزش های مردانه می روند .

زن ناگهان می فهمد هیچ حسی از وجود خود ندارد که بتواند شخصا مالک آن باشد .

اغلب اوقات در ابتدای سفر  زنانگی مانند خصوصیتی منفعل ، دسیسه گر و غیر مفید طرد می شود . در بیشتر موارد ، زنان در جامعه به صورت انسان های بی تمرکز و بی ثباتی تصویر شده اند که عواطف و احساسات به آن ها اجازه نمی دهد کاری را با موفقیت به انجام برسانند . متاسفانه این عدم ثبات و ناپایداری آشکار در زنان نه تنها توسط فرهنگ حاکم بر جامعه ، بلکه توسط بسیاری از خود زنان به عنوان ضعف ، حقارت و وابستگی تعریف و پذیرفته شده است .

.

.

زمانی که هنوز درکی از سفر قهرمانی نداشتم به زنان بر چسب های مختلف می زدم از ان جایی که این ویژگی ها را بد می دانستم ، آن ها را در وجود خود سرکوب می کردم  اما به خوبی می توانستم آن ها را در دیگری ببنیم .

در روانشناسی به بخش های سرکوب شده ی روان سایه می گویند .

من از زنانی که تنها خانه داری بلد بودند ، بیزار بودم . در ذهنم کسانی را که فقط به خود می رسیدند و شغلی نداشتند تحقیر می کردم . گاهی پایم را فراتر می گذاشتم و جلوی بقیه از افکارم می گفتم . بالای منبر می رفتم و از روشن فکری و فرهیختگی زنان دم می زدم . آن زمان و شاید کمی هم الان ! این احساس را داشتم که فقط طرز فکر من درست است . در جایی عمیق در وجودم عاشق خانه داری ، شوهر داری ، تنبلی ، سرگرمی و بازی بودم ولی ان ها را انکار می کردم  چون می پنداشتم خلاف موفقیت هایم هستند  .

من عاشقِ بیمار چهره ی ساختگی خودم شده بودم . نمی خواستم آن تصویر به هم بریزد !

سرکوب های مکرر دست به دست هم داد و باعث شد بسیاری از ابعاد زندگی ام دست نخورده بماند خصوصا حوزه ی عواطف .

سال ها کابوسی تکراری می دیدم که روزی روان شناسم ان را برایم تحلیل کرد . در خواب هایم می دیدم که در حال دست و پا زدن در دریایی بزرگ هستم . دریا نماد عواطف است و  ذهن ناخوداگاه من در خواب خلا آن را فریاد می زد .

من از حجم تلاش بیهوده ام خسته بودم اما جرات عقب نشینی نداشتم . نمی توانستم صحنه ی نمایش را ترک کنم زیرا با رها کردن ان باید به درون زخمی ام سفر می کردم و من شهامت آن رویارویی را نداشتم  .

دلم تنهایی و انزوا می خواست . در دلم پنهانی ارزوی معمولی بودن را داشتم . دلم می خواست زنی خانه دار و شاد باشم . همان چیزی که همیشه از ان فراری بودم .

بله من نمی دانستم ولی در واقع از مادر خود فرار می کردم.

 روزی از دوستِ جدیدم که زنی معمولی و شاد بود پرسیدم می خواهی چه شغلی را برای خودت انتخاب کنی و او پاسخ داد من دلم نمی خواهد کار کنم می خواهم زنِِ خانه دار موفقی باشم . از جواب او جا خوردم . سوالات در ذهنم می جوشیدند؛

مگر می شود با معمولی بودن خوشحال بود؟

مگر ظرف شستن و نظافت خانه موفقیت است ؟

زنان این چنینی چه جذابیتی برای مردان دارند ، احتمالا همسرانشان به انها خیانت می کنند .

خانه داری برایم حکم پوسیدن در روزمرگی ها را داشت .

آن روز خودم را به سختی جمع و جور کردم اما با خود عهد بستم که مثل او نباشم .  

.

.

اکنون که ترس ها و ارزش های خودم را بهتر شناخته ام ، با مرور گذشته ام ، می فهمم چرا او زن شادی بود ؟

او خودش را همان گونه که بود پذیرفته بود .کارهایی را که دوست داشت دنبال می کرد . برای رسیدن به اهدافش قوانین سخت گیرانه ای وضع نکرده بود. با خودش مهربان بود . به خاطر دارم تبحرِ خاصی در استفاده از دستانش داشت . می توانست موهایش را به شکلی اعجاب انگیز ببافد . صورتش را متبحرانه آرایش می کرد . پوستش را خوب می شناخت و با جسمش مهربان بود . رژیم های طاقت فرسا را دوست نداشت و هر غذایی را که دوست داشت امتحان می کرد . در حال زیست می کرد و غرق کارهایش می شد  از این توانایی اش خوشحال بود .

دوست دیگرم که در جمعمان بود با لحن پرحسرتی از او پرسید : حیف تو نیست ، این همه استعداد چرا سر کار نمی روی می دانی ارایشگاه ها چه قدر به تو نیاز دارند ، می دانی چه قدر خانه دار بودن کسل کننده است . من که در دلم حرف هایش را تایید می کردم به دقت او را زیر نظر داشتم  او در حالی که لبخند می زد فقط سکوت کرد .

من خوب می دانستم که من و شخص سوال کننده ذوقی برای رشد نداشتیم بلکه از موفق نبودن می ترسیدیم  . ترس هایمان در نصیحت هایمان فریاد میزدند . ما فکر می کردیم زنان موفق و امروزی هستیم در حالی که سرشار از حسرت و ترس بودیم .

برای زنانی مثل من ، همه چیز به بالارفتن از نردبان تحصیلی یا شغلی ، کسب اعتبار ، مقام ، برابری مالی و احساس قدرت در دنیا ختم می شد .

 برای قهرمان زن ، تجربه کسب اعتبار و قدرت ، هیجان انگیز است و به طور کامل از سوی جامعه – جامعه ای که نهایت ارزش را به کاری که انجام می شود می دهد – حمایت می شود .

 در جامعه امروزی ، هر چیزی کمتر از انجام دادن (کار مهم در دنیا ) فاقد ارزش ذاتی است .

.

قهرمان زن زره خود را می پوشد ، شمشیرش را بر می دارد ، سریع ترین اسب خود را انتخاب می کند و راهی میدان نبرد می شود . سپس گنج خود را پیدا می کند : مدرکی پیشرفته ، مقامی در شرکت ، پول ، اعتبار و اقتدار . مردان لبخند می زنند ، از وی استقبال می کنند و به عضویت او در باشگاه خود خوشامد می گویند .

پس از یک دوره تماشای منظره از بالا و لذت بردن از آن ، اداره کردن همه چیز ، از جمله کار و بچه ها ، ممکن است این احساس در زن به وجود بیاید که ( خوب ، بلاخره رسیدم . حالا نوبت چیست ؟) اینک او دنبال مانع بعدی می گردد تا از روی آن بپرد ، در پی ترفیع بعدی می رود ، در رویداد اجتماعی بعدی شرکت می کند و هر لحظه از اوقات فراغت خود را با انجام دادن کاری پر می کند .

او نمی داند چطور توقف کند یا نه بگوید و از فکر ناراحت کردن هر کسی که به او نیاز دارد نیز ، احساس گناه می کند . کسب موفقیت برای او به صورت اعتیاد درآمده است و قدرتی که تازه به دست آورده با سرمستی باورنکردنی همراه است . اغلب در این مرحله است که با خود احساس ناهماهنگی می کند ممکن است به بیماری جسمی مبتلا شود یا تصادف کند . او کم کم می پرسد همه اینها به چه درد می خورد ؟

این زن قهرمان برای طرد مفاهیم نسبت داده شده به زنانگی دچار عدم تعادل با خودش می شود .

او آموخته است چطور کارها را به طور منطقی و کارآمد انجام دهد . اما سلامتی ، شهود و رویاهای خود را در این راه فدا کرده است . در حقیقت انچه از دست داده است رابطه عمیق با طبیعت زنانه خود است .

 جوزف کمپبل می گوید :

 زن در وهله اول به پرورش دادن علاقمند است ، زن می تواند بدنی را ، روحی را ، تمدنی را ، و جامعه ای را بپروراند و اما اگر او هیچ چیزی برای پرورش دادن نیابد حس کارامدی خود را از دست می دهد . او می گوید ان ها به نوک نردبان رسیده اند و دریافته اند که نردبان به دیوار اشتباهی تکیه داده شده است .

برخی از زنان درمی یابند که در واقع ، تلاش آن ها برای کسب موفقیت و تایید دیگران ، بر اساس خوشنود ساختن والدین ، به خصوص پدر درونی ، استوار بوده است .

من وقتی انگیزه هایم را برای ادامه تحصیل مرور می کردم ، صدای پدرم را شنیدم که همیشه از من توقع بهترین بودن را داشت  . او مرا با دختران همکاران خود مقایسه می کرد . همیشه از نمرات آن ها خبر داشت  . گاهی آن چنان با حسرت پیشرفت های تحصیلی شان را برایم تعریف می کرد که خودم را پیش از این نبرد اجباری می باختم و احساس بی ارزشی می کردم .

همیشه باری بر دوشم سنگینی می کرد که به اندازه ی کافی خوب نیستم . بایدها و نبایدهایش باعث می شد استرس زیادی را حمل کنم . به کم تر از بیست قانع نبودم . شاگرد اول بودن برایم عادتی جان فرسا بود .

سال های بعد خودم نقش پدرم را به عهده گرفتم .

از خودم انتظارات بی اساسی داشتم . وقتی بزرگ تر شدم شاگرد اول بودن نیز حالم را خوب نمی کرد و من هر روز تصمیمات جدیدی برای احساس بی ارزشی ام می گرفتم  . زمانی که در مقابل احساس ناکافی بودنم شکست خوردم ، با واقعیتی تلخ روبه رو شدم ؛

اینکه هنوز در پی اثبات خویش به پدرم هستم .

.

من سال ها بیمارگونه درس خواندم تا به او ثابت کنم من هم می توانم شاگرد اول باشم .گاهی برای بیست گرفتن در دانشگاه خطرناک ترین تقلب ها را می کردم !  دوستانم می پرسیدند چگونه این قدر جسارت داری ؟و من حالا می فهمم چه چیزی آن حجم شهامت را تغذیه می کرد .

 در مقطع فوق لیسانس برای گرفتن بالاترین نمره ها بیمار می شدم . روزهای امتحان منفعل و پرخاشگر بودم  . خودم هم نمی دانستم چرا این قدر وسواس گونه درس می خواندم .

اری من تسخیر پدرم شده بودم .

.

زنی که تصمیم می گیرد برای به دست اوردن احساس ارزش و کسب موفقیت طبق قواعد دیگران بازی کند ، در همان آغاز کار راه را اشتباه انتخاب کرده است . از طرفی وقتی زنی اراده کند که دیگر بر طبق قواعد جامعه مرد سالار بازی نکند ، هیچ رهنمودی وجود ندارد که به او بگوید ، چه کاری انجام دهد یا چه احساسی داشته باشد . در این زمان اگر یاد بگیریم که بی آن که بگذاریم ترس ما را متوقف کند ، ترس خود را احساس کنیم ، ترس با ما متحد می شود و همچون نشانه ای به ما می گوید چیزی که با آن روبرو شده ایم می تواند متحول شود .

اغلب اوقات قدرت حقیقی ما در چیزهایی نیست که معرف امری آشنا ، راحت و مثبت هستند ، بلکه این قدرت در ترس ما و حتی در مقاومت ما در برابر تغییر است .

مورین مورداک

روند تشرف آغاز شده است و در این بخش از سفر ، زن هبوطی را آغاز می کند . هبوط در اینجا نوعی از افسردگی و احساس خستگی از روند گذشته زندگی است که فرد را به ایستادن و ارزیابی مجدد زندگی خود وا می دارد . . هبوط ممکن است دوره ظاهرا طولانی و بی پایان از سرگردانی ، اندوه و خشم را در بگیرد . در این زمان است که ما به جستجوی قطعات گمشده خود می پردازیم و با وجه تاریک زنانگی خود ملاقات می کنیم .

از نظر زمانی این دوره ممکن است هفته ها ، ماه ها یا سال ها طول بکشد .

برای بسیاری از زنان ، این دوره می تواند زمان انزوایی باشد که داوطلبانه انتخاب کرده اند – دوره ای از تاریکی ، سکوت و یادگرفتن هنر گوش دادن عمیقِ دوباره به خویشتن .

دوره بودن به جای انجام دادن .

.

در دنیای بیرونی ممکن است این دوره را دوره افسردگی و رکود بنامند.

این دوره اغلب اوقات آکنده از خواب ها و رویاهای قطع عضو و مرگ ، خواهران سایه و مهاجمان ، سفر در بیابان ها و بر رودخانه ها و نمادهای الهه های باستان و حیوانات مقدس است .

هبوط را نمی توان تسریع کرد ، زیرا سفری مقدس است . در این زمان در حالی که به دنبال روح گم شده ی خود می گردید، دیگران با باید ها و نبایدها از شما می خواهند این سفر را زودتر به پایان رسانید ، از آن جایی که این سفری بی نقشه است و کم تر کسی جرات پرداختن به آن را دارد خودتان را سرزنش می کنید که چرا اینگونه رفتار می کنید چرا بیش از حد آرام شده اید ؟ چرا بیشتر تنهایی را ترجیح می دهید ؟

 چرا زندگی تان ملال آور شده است و مسایل رنگ گذشته را ندارند.

این سفری است که نه تنها برای باز پس گرفتن و ترمیم بخش های گمشده وجود ، بلکه برای کشف دوباره روح گمشده فرهنگ جامعه انجام می شود .

در بخشی از کتاب یادداشت های روزانه من آمده است :

سرزمین تاریک روح ، مرطوب و خون آلود است و من تنها هستم ، هیچ متحدی نمی بینم و هیچ علامتی آشکار نیست . احساس می کنم که قطعه قطعه و زخمی ام . دنبال قسمت های تکه تکه خودم می گردم . این دوره زندگی با تمام مبارزه هایی که تاکنون داشته ام تفاوت دارد . این فتح و ظفر بر دیگری نیست ، بلکه رودررو شدن با خودم است .

به یقین بخش هایی از وجودم که به دنبالشان هستم همین جا در تاریکی هستند و منتظرند تا من آن ها  را پیدا کنم . من زمین را حفر می کنم برای کسب صبوری ، کسب شهامت ، تحمل تاریکی و خویشتن داری در برابر برخاستن پیش از موقع مقابل نور و کوتاه نکردن ملاقات با مادر .

قهرمان زن پس از دوره ای از هبوط ، به آهستگی فاصله شکاف مادر /دختر یعنی زخمی را که با طرد زنانگی به وجود می آید شفا می بخشد .

با شفای این زخم ممکن است رابطه بین زن و مادر حقیقی او واقعا شفا یابد و شاید هم شفا نیابد . اما وقتی زن به پرورش جسم و روح خود می پردازد و احساسات ، شهود ، جنسیت، خلاقیت و قوه طنز خود را احیا می کند ، شفا مطمینا در درون زن رخ می دهد .

 ممکن است زن قهرمان ما ناگهان تمایل پیدا کند که به کلاس آشپزی برود ، باغبانی کند ، ماساژ داده شود و لانه ای راحت ایجاد کند . زنانی که تمرکز اصلی آنان روی کار و حرفه بوده ، ممکن است در این زمان به فکر ازدواج و بچه دارشدن بیفتند و یا خواهان مصاحبت با زنان دیگر شوند .

وقتی زنی برای تعریف وجود ، تاکید بر سفر قهرمانانه در دنیای بیرونی را کاهش می دهد ، آزاد می شود تا تصاویر درون خود و صدای درون خود را کشف کند .

وقتی زنی روی روند سفر درونی تمرکز می کند ، تایید کم تر و هیاهوی تحسین کم تری از دنیای بیرون کسب می کند .

پرسش هایی برای او به وجود می اید که برای کسانی که به دنبال تایید و تحسین بیرونی هستند دردناک است .

بنابراین این سفر شهامت می خواهد و نیاز به اعتماد و پذیرش این حقیقت دارد که یاری معنوی از راه خواهد رسید . این موضوع به افزایش شادمانی روحی و جمعی کمک شایانی می کند .

بسیاری از زنان از برگزاری آیین های جمعی برای گرامی داشت ضرب آهنگ های طبیعت و تجلیل گذارهای زندگی خود و عزیزان خود احساس شادی و آسایش می کردند و این مراسم ها به بازیابی زنانگی شان بسیار کمک می کرد .

.

.

اما چرا زنان از الگوی مردانه برای پیروی و تقلید استفاده کردند ؟

زیرا انها الگوی دیگری برای پرورش نیافته اند .

زنان دو راه در پیش داشتند ؛

یا باید در فرهنگ مردمحور موفق می شدند یا به عنوان زن ، زیر سلطه قرار می گرفتند و وابسته می شدند .

در فرهنگ جامعه شکافی وجود دارد که می گوید دانسته ها ، آمال ، آرزوها و  خواسته های زنان به اندازه خواسته ها و دانسته های مردانه حاکم مهم نیست .

مادلین لامگل در مقاله خود می نویسد :

نقش من به عنوان فمینیست ، رقابت با مردان در دنیای آن ها نیست ، این خیلی آسان و در نهایت غیر سازنده است . کار من زندگی کردن کامل به عنوان زن و لذت بردن از کل وجودم و جایگاهم در جهان هستی است .

ما برای تغییر ساختارهای اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی جامعه لازم است افسانه های جدید و زنان قهرمان جدیدی بیافرینیم ، تا درک گونه های مختلفی از رهبری که به جای سلطه ، مبتنی بر شراکت و به جای حرص و آز، مبتنی بر همکاری است ، امکان پذیر شود .

در حقیقت وظیفه زنان شفا دادن آن شکاف درونی است که به آن ها می گوید احساسات ، شهود ، رویاهایی را که حقیقت زندگی برای آن ها سخن می گوید را نادیده بگیرند.

ما زنان باید قدرت این را داشته باشیم تا تنش ندانستن پاسخ ها را تاب بیاوریم و آماده باشیم تا به خرد درونی خود از یک سو و خرد سیاره زمین که طلب کمک و تغییر می کند ، از سوی دیگر گوش دهیم .

قهرمان زن باید هنر ظریف حفظ تعادل را یاد بگیرد و برای ادغام آهسته و نامحسوس وجوه مردانه و زنانه خود از صبر لازم برخوردار باشد .

او ابتدا برای کسب دستاورد در دنیای مردانه زنانگی خود را فدا می کند و کم کم در می یابد این نه پاسخ است نه پایان . او نباید آنچه را که در طول سفر جستجوگرانه خود یاد گرفته رد یا رها کند . او باید یاد بگیرد ، موفقیت ها و دستاوردهایش را هدف نبیند بلکه ان را به منزله بخشی از کل سفر در نظر بگیرد ، آنگاه می تواند از این مهارت ها برای حرکت به سمت ماجرایی بزرگتر ، یعنی متحد ساختن مردم و نه برای نفع شخصی خود استفاده کند . این یعنی اتحاد مقدس زنانگی و مردانگی .

اگر به اندازه کافی سفر کنید ، روزی خود را در جاده ای می بینید که به سوی ملاقات با خودتان می رود ، آنگاه می گویید :

<بله ! درست آمده ام>

پریسا اسماعیلی

دیدگاهتان را بنویسید